این راهش نیست

نتایج جستجو برای عبارت :

این راهش نیست

همه معادلات و باورهای ذهنیم به هم ریخته! اگر حرفت حقه پس اين حال و اوضاع چیه؟! اگه راهش اين نيست، خوب صدبار التماست کردم و می کنم، راه باز کن! اين همه داشتم آدم می شدم؛ اين همه عهد و پیمون بستم؛ اين همه امیدوار به حمایتت بودم؛ گفتم غیرِ تو ندارم؛ گفتم پای آبرومه! . . اين رسمش نبود
ارزش انسان به چیزی که به آن دست می یابد نيست به بلکه هدفی ست که میل وصول به آن را دارد من به عنوان یکی از طرفداران شهید بزرگوار حسن طهرانی مقدم معتقدم ارزش انسان به چیزی که به آن دست می یابد نيست بلکه به هدفی ست که میل وصول به آن را دارد، او به هر چه می خواست و لیاقتش را داشت رسید، روحش شاد یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.
و کهنگی،
هرگز در پستوی عشق،
راه نخواهد یافت.
تکرار،
بی ریشه‌ایست
که از آفتاب می‌هراسد.
و هیچش نيست،
که هیچ نباشد.
شبها،
چشمان قرمز ماه،
خواب نمیگیرند تا مگر آن،
چشمان عاشق را خواب کنند.
و در لای سنگ ریزه‌های ساحل نور،
تاریکی راهش را نمیداند.
و اگر تاریکی،
بودنت را حس کند،
زوال تنها راه نجاتش است!
و هیچگاه کهنه نمیشود،
کسی که چشمش،
عشق را متولد کند.
کتاب "آرامش" از "آلن دو باتن " رو دارم برای بار دوم میخونم، ولی انگار بارِ اوله فکر کنم دارم خنگ میشم. ممکنه من تو پیریم خرفت بشم؟ روندش از الان شروع شده؟!! نههههههه یه قسمتایی رو علامت گذاشتم. به نظرم باید هر روز به خودم یادآوری کنم. "راه رسیدن به رابطه آرامش بخش تر، وما حذف کردن نقاط اخلاف نظر و مشاجره ها نيست، بلکه راهش اين است که پیشاپیش بپذیریم مشکلات اتفاق می افتند و به ناچار نیازمند فکر و زمان بسیار زیادی برای رسیدگی به آن ها هستیم." ما بر
خلاصه داستان : داستان سریال راجب زندگی مردی است که همسرش بدلیل یک مشغله کاری مجبور میشود که او و بچه را در خانه تنها گذاشته حالا او باید از بچه مراقبت کند. او با وجود اينکه هرگز در چنین شرایطی نبوده (نگهداری از بچه) و همچنین مشکلاتی که سر راهش سبز میشوند اما به […]قصه
خلاصه داستان : داستان سریال راجب زندگی مردی است که همسرش بدلیل یک مشغله کاری مجبور میشود که او و بچه را در خانه تنها گذاشته حالا او باید از بچه مراقبت کند. او با وجود اينکه هرگز در چنین شرایطی نبوده (نگهداری از بچه) و همچنین مشکلاتی که سر راهش سبز میشوند اما به […]قصه
خلاصه داستان : داستان سریال راجب زندگی مردی است که همسرش بدلیل یک مشغله کاری مجبور میشود که او و بچه را در خانه تنها گذاشته حالا او باید از بچه مراقبت کند. او با وجود اينکه هرگز در چنین شرایطی نبوده (نگهداری از بچه) و همچنین مشکلاتی که سر راهش سبز میشوند اما به […]همه چیز برای تو
خلاصه داستان : داستان سریال راجب زندگی مردی است که همسرش بدلیل یک مشغله کاری مجبور میشود که او و بچه را در خانه تنها گذاشته حالا او باید از بچه مراقبت کند. او با وجود اينکه هرگز در چنین شرایطی نبوده (نگهداری از بچه) و همچنین مشکلاتی که سر راهش سبز میشوند اما به […]غرور
 
● موضوع انشاء به پسرها :  فکر کن ۲۵ سالته.
پی نوشت ها:▪ اوکیا نام یکی از شخصیت های سریال های ترکی است.
▪ تصویر اصل انشا به نظرم جالب تر بود تا اينکه متنش رو بنویسم.
▪ به نظر درک اينکه در بازیهای کبدی قهرمانی ن آسیا در گرگان، مربی تیم دختران تایلند که مرد بوده ، را برای اينکه تو سالن راهش بدن روسری سرش میکنن سخت تر از اين انشاست .
 
 
● موضوع انشاء به پسرها :  فکر کن ۲۵ سالته.
پی نوشت ها:▪ اوکیا نام یکی از شخصیت های سریال های ترکی است.
▪ تصویر اصل انشا به نظرم جالب تر بود تا اينکه متنش رو بنویسم.
▪ به نظر درک اينکه در بازیهای کبدی قهرمانی ن آسیا در گرگان، مربی تیم دختران تایلند که مرد بوده ، را برای اينکه تو سالن راهش بدن روسری سرش میکنن سخت تر از اين انشاست .
 
از دیروز دارم برا داداشم تلگرام رو لپ تاب وصل میکنم نمیدونم گوشیش چی شده بالا نمیاره تلگرام رو خلاصه اول از هم یکم مطلب خوندم ی شبیه ساز اندروید دانود کردم noxبعدش نصب کردم اولش خوب بود ولی یهو نمی دونم چرا دیگخ بالا نیومده و خطا داد خلاصه دیگه دیشب کفری شده بود دلم میخاست خودمو بکشم نمی تونستم راهش بندازم و دادشم هعی میگفت به تو هم می شه گفت مهندس اينده خلاصه اخرش از ی دوست بامرام که هر چی بگم ازش کمه کمک خواستم و اونم راهنماییم کرد و ازش ممنون
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
ممکنه اتفاق بزرگی برای زندگیم رقم بخوره، ممکنه خاطراتم رو از دست بدم. عادت کرده بودم که هرازچندگاهی از لابلای خاطراتم یکی رو بیرون میکشیدم و خوب بهش نگاه میکردم چندباره و چندباره و باز خودم رو سرزنش میکردم راجع بهش و کمی غصه و حسرتهای بیشتر و استاد شده بودم در ز خودم، بخوبی اعصابم رو سوهان میکشیدم و ازین مهارت لذت میبردم. ازینکه بعضی خاطرات رو اينقدر شفاف و تمیز ازشون نگهداری میکنم در عجبم. انگار که بهشون نیاز دارم که یادآوری کنم که م
نازنینم چرا ، سرگرانی میکند؟ .آه چه کردم که او ، خصم جانم میکند .گه به راهش مینشینم ، دیده بانی میکنم .گه شنیدم اوبرایم ، ختم انعام میکند .ای پَری ای نازبانو ، اهل سماٌئ یا زمین .اين پَری آخرچرا ، بی طاقتم میکند؟ .من همان یک لاقباهم ، مهربانم شک نکن .عاشقم برشیرین زبانم ، اومرا درک میکند؟ .عاشقم ای جهان ، اوچرا خاکم میکند؟ .غرآ
نازنینم چرا ، سرگرانی میکند؟ .آه چه کردم که او ، خصم جانم میکند .گه به راهش مینشینم ، دیده بانی میکنم .گه شنیدم اوبرایم ، ختم انعام میکند .ای پَری ای نازبانو ، اهل سماٌئ یا زمین .اين پَری آخرچرا ، بی طاقتم میکند؟ .من همان یک لاقباهم ، مهربانم شک نکن .عاشقم برشیرین زبانم ، اومرا درک میکند؟ .عاشقم ای جهان ، اوچرا خاکم میکند؟ .غرآ
نازنینم چرا ، سرگرانی میکند؟ .آه چه کردم که او ، خصم جانم میکند .گه به راهش مینشینم ، دیده بانی میکنم .گه شنیدم اوبرایم ، ختم انعام میکند .ای پَری ای نازبانو ، اهل سماٌئ یا زمین .اين پَری آخرچرا ، بی طاقتم میکند؟ .من همان یک لاقباهم ، مهربانم شک نکن .عاشقم برشیرین زبانم ، اومرا درک میکند؟ .عاشقم ای جهان ، اوچرا خاکم میکند؟ .غرآ
نازنینم چرا ، سرگرانی میکند؟ .آه چه کردم که او ، خصم جانم میکند .گه به راهش مینشینم ، دیده بانی میکنم .گه شنیدم اوبرایم ، ختم انعام میکند .ای پَری ای نازبانو ، اهل سماٌئ یا زمین .اين پَری آخرچرا ، بی طاقتم میکند؟ .من همان یک لاقباهم ، مهربانم شک نکن .عاشقم برشیرین زبانم ، اومرا درک میکند؟ .عاشقم ای جهان ، اوچرا خاکم میکند؟ .غرآ
نازنینم چرا ، سرگرانی میکند؟ .آه چه کردم که او ، خصم جانم میکند .گه به راهش مینشینم ، دیده بانی میکنم .گه شنیدم اوبرایم ، ختم انعام میکند .ای پَری ای نازبانو ، اهل سماٌئ یا زمین .اين پَری آخرچرا ، بی طاقتم میکند؟ .من همان یک لاقباهم ، مهربانم شک نکن .عاشقم برشیرین زبانم ، اومرا درک میکند؟ .عاشقم ای جهان ، اوچرا خاکم میکند؟ .غرآ
یکی دیگر از خیانت های رضا شاه ملعون به ملت مظلوم ایران : در تاریخ آمده وقتی که انگلیسی ها رضا شاه را به جزیره موریس تبعید کردند سر راهش در کرمان، رضا شاه در عوض گرفتن دو کیلو تریاک ناب کرمان از انگلیسی ها، آنها سندی نزد او می آورند تا امضا کند و جواهرات دربار به اضافه الماس کوه نور را به موزه لندن ببرند و رضا شاه که از دیدن تریاک های اعلای کرمان ذوق زده شده بوده بلافاصله نامه را امضا می کند.
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
عشق را درسینه پنهان.کرده بودی ، دیدم .درقل بند وزندانش.کردی ، دیدم .عصرآدمهای کوکی هست و ، رباط .توهوایی شهر کشته بودی ، دیدم .اهل روستای جهانی هستم ، روبری پنجره .آه گلستان کرد بودی ، راهش را دیدم .بی قرارم مثل ابرهای بهاری ، در هوایت .تونوازشگر باران بودی ، جمالت دیدم .وقف دیدارجمالت کردم ، آئینه را .تومرا می دیدی و ، منهم ترا دیدم .کاش میشد مهمانم شوی ، برسفرام امشب .لعن شیطان و.خدارا شکرکنم ، تا ترا بینم .غرآ
صبح داشتم ویزاهای کانادا و استرالیا را برای اقامت موقت زیر و رو می‌کردم. اين که در چه مشاغلی درخواست دارند و بر اساس نیازهایشان نمره‌دهی می‌کنند و مهاجر می‌پذیرند. نکته‌ی جالب برای من دادن امتیاز ویژه به جغرافیاهایی بود که محبوب نيستند. ایالت‌های سردسیر کانادا، سرزمین‌های روستایی و دور از دسترس غرب استرالیا و. اين‌ها جغرافیاهایی بودند که در حالت عادی شاید کمتر کسی دوست‌شان داشته باشد. اما اين کشورها سعی می‌کردند با دادن برخی امتیا
صبح داشتم ویزاهای کانادا و استرالیا را برای اقامت موقت زیر و رو می‌کردم. اين که در چه مشاغلی درخواست دارند و بر اساس نیازهایشان نمره‌دهی می‌کنند و مهاجر می‌پذیرند. نکته‌ی جالب برای من دادن امتیاز ویژه به جغرافیاهایی بود که محبوب نيستند. ایالت‌های سردسیر کانادا، سرزمین‌های روستایی و دور از دسترس غرب استرالیا و. اين‌ها جغرافیاهایی بودند که در حالت عادی شاید کمتر کسی دوست‌شان داشته باشد. اما اين کشورها سعی می‌کردند با دادن برخی امتیا
صبح داشتم ویزاهای کانادا و استرالیا را برای اقامت موقت زیر و رو می‌کردم. اين که در چه مشاغلی درخواست دارند و بر اساس نیازهایشان نمره‌دهی می‌کنند و مهاجر می‌پذیرند. نکته‌ی جالب برای من دادن امتیاز ویژه به جغرافیاهایی بود که محبوب نيستند. ایالت‌های سردسیر کانادا، سرزمین‌های روستایی و دور از دسترس غرب استرالیا و. اين‌ها جغرافیاهایی بودند که در حالت عادی شاید کمتر کسی دوست‌شان داشته باشد. اما اين کشورها سعی می‌کردند با دادن برخی امتیا
صبح داشتم ویزاهای کانادا و استرالیا را برای اقامت موقت زیر و رو می‌کردم. اين که در چه مشاغلی درخواست دارند و بر اساس نیازهایشان نمره‌دهی می‌کنند و مهاجر می‌پذیرند. نکته‌ی جالب برای من دادن امتیاز ویژه به جغرافیاهایی بود که محبوب نيستند. ایالت‌های سردسیر کانادا، سرزمین‌های روستایی و دور از دسترس غرب استرالیا و. اين‌ها جغرافیاهایی بودند که در حالت عادی شاید کمتر کسی دوست‌شان داشته باشد. اما اين کشورها سعی می‌کردند با دادن برخی امتیا
Primal: Tales of Savagery 2019 داستان یک غارنشین و یک دايناسور که در معرض انقراض کامل قرار گرفته است را نشان می دهد و داستان دوستی که بین آنها شکل می گیرد . در اين راه آنها با هم ماجراهای فراوانی را پشت سر می گذارند و تبدیل به دوستان جدانشدنی هم می شوند و یک داستان تراژدی را شکل می دهند . آیا اين دايناسور می تواند از خطر انقراض رهایی یابد و با دشمنانی که سر راهش قرار می گیرند مبارزه کند . در انیمیشن سینمایی Primal: Tales of Savagery می بینیم که امید می تواند حتی یک دای
راستش دیروز بعد از اتفاقی که افتاد نتونستم بخوابم و حدودا تا ۹ صبح بیدار بودم!
اينا ساعت هاییه که میشه با دوستایی که تو یه کشور دیگه داری حرف بزنی :) جغرافیایی  با ۸:۳۰ ساعت فاصله ی زمانی :)
فقط میخواستم یکی کنارم باشه و اصلا اون حرف بزنه ولی باشه!
همه خواب بودن !هم شب زنده دارا هم صبح زنده داراش :) ولی شاهین بود
دیدم اونم حالش خوب نبود!خواستم ازش که حرف بزنه!ولی اون گفت که نه!اول تو!
منم شروع کردم غر زدن!
شاهینم شروع کرد به هل دادنم!کاری که همیشه می
راستش دیروز بعد از اتفاقی که افتاد نتونستم بخوابم و حدودا تا ۹ صبح بیدار بودم!
اينا ساعت هاییه که میشه با دوستایی که تو یه کشور دیگه داری حرف بزنی :) جغرافیایی  با ۸:۳۰ ساعت فاصله ی زمانی :)
فقط میخواستم یکی کنارم باشه و اصلا اون حرف بزنه ولی باشه!
همه خواب بودن !هم شب زنده دارا هم صبح زنده داراش :) ولی شاهین بود
دیدم اونم حالش خوب نبود!خواستم ازش که حرف بزنه!ولی اون گفت که نه!اول تو!
منم شروع کردم غر زدن!
شاهینم شروع کرد به هل ادنم!کاری که همیشه میک
شک نکن بیدارم 
آره خواب یه جاده دوره
واسه منی که یه راه صاف یه خواسته بوده!
.
چون تو بودی که تو تقویمام که تغییرا رو کاشتی
واسه رسیدن یه مسیر طولانی داشتی :)
نه عزیزم یادت باشه یاده من نمیره!
باید پیش من بمیره!
.
نتونستم کلاس شجاعی رو کامل گوش کنم چون به شدت مغزم کار نمیکرد دوست داشتم فقط با صدای بلند بخندم!بس که نخوابیده بودم!
بعد که تونستم سه چار ساعتی بخوابم مغزم باز شد!
اومدم تو اتاقم پشت میزم نشستم و نوشتمتمام کارایی که باید بکنمو نوشتم
دوستای خوب، میشه چند تا نکته بگم در مورد اينستاگرامم.
در مورد پیج شخصیم:
 
لطفا اگه از وبلاگ منو میشناسید، و فالو می کنید و من قبول نمی کنم، راهش هی دوباره و سه باره و چهار باره فالو کردن نيست، راه ساده ترش معرفی خودتون به صورت یک پیغامه که بعد احتمال بیشتری وجود داره من قبول کنم.
 
لطفا اگه یک بار منو آنفالو می کنید، دیگه تصمیم نهایی باشه، وقتی هفته ی بعد و یا سه هفته بعد، باز میاید فالو می کنید و دوباره آنفالو، برام ناراحت کننده ست. (اينو وقتی
دوستای خوب، میشه چند تا نکته بگم در مورد اينستاگرامم.
در مورد پیج شخصیم:
 
لطفا اگه از وبلاگ منو میشناسید، و فالو می کنید و من قبول نمی کنم، راهش هی دوباره و سه باره و چهار باره فالو کردن نيست، راه ساده ترش معرفی خودتون به صورت یک پیغامه که بعد احتمال بیشتری وجود داره من قبول کنم.
 
لطفا اگه یک بار منو آنفالو می کنید، دیگه تصمیم نهایی باشه، وقتی هفته ی بعد و یا سه هفته بعد، باز میاید فالو می کنید و دوباره آنفالو، برام ناراحت کننده ست. (اينو وقتی
دوستای خوب، میشه چند تا نکته بگم در مورد اينستاگرامم.
در مورد پیج شخصیم:
 
لطفا اگه از وبلاگ منو میشناسید، و فالو می کنید و من قبول نمی کنم، راهش هی دوباره و سه باره و چهار باره فالو کردن نيست، راه ساده ترش معرفی خودتون به صورت یک پیغامه که بعد احتمال بیشتری وجود داره من قبول کنم.
 
لطفا اگه یک بار منو آنفالو می کنید، دیگه تصمیم نهایی باشه، وقتی هفته ی بعد و یا سه هفته بعد، باز میاید فالو می کنید و دوباره آنفالو، برام ناراحت کننده ست. (اينو وقتی
دوستای خوب، میشه چند تا نکته بگم در مورد اينستاگرامم.
در مورد پیج شخصیم:
 
لطفا اگه از وبلاگ منو میشناسید، و فالو می کنید و من قبول نمی کنم، راهش هی دوباره و سه باره و چهار باره فالو کردن نيست، راه ساده ترش معرفی خودتون به صورت یک پیغامه که بعد احتمال بیشتری وجود داره من قبول کنم.
 
لطفا اگه یک بار منو آنفالو می کنید، دیگه تصمیم نهایی باشه، وقتی هفته ی بعد و یا سه هفته بعد، باز میاید فالو می کنید و دوباره آنفالو، برام ناراحت کننده ست. (اينو وقتی
پرسش: من هر 3 روز یا 4 روز با دیدن فیلم های اقدام به خود یی می کنم سنم هم 26 سال است و از 14 سالگی به اين عمل عادت دارم. حال می خواستم از شما راهکار یگیرم با تشکر پاسخ : [دکتر تورج شمشیری روان پزشک و تراپیست] با سلام. راستش خودیی بهترین راهش ازدواج است موقت یا دائم. اما اگر براتون امکانش نيست بهتره با ورزش و روزه و تفریحات سالم و توکل به خداوند بزرگ و گاها با دارو میل جنسی کم شود تا زمانی که متاهل شوید. با احترام
سلام
دین یعنی چی؟؟سوم دبیرستان خواندید ولی یه تعریف خودتون بگید
آیا شما به اين دنیا اومدید کار خوب انجام بدید با خطوط قرمزتون بعد برید؟؟همین که ادم خوبی باشید کافیه؟
واما پاسخ
دین برنامه برای رسیدن به خود خود خدا
دین برنامه نيست برای اعمال خوب انجام دادن
دین برنامه ای است برای به خدا رسیدن سر راهش هم  کار خوب انجام  بدیم
اينکه اين طور برامون  تعریف نکردند ویا به ذایقه ما خوش نمیاد،بخاطر اينکه خیلی ها غرق اين دنیا و اينکه میخواهیم خودمون خ
سلام
دین یعنی چی؟؟سوم دبیرستان خواندید ولی یه تعریف خودتون بگید
آیا شما به اين دنیا اومدید کار خوب انجام بدید با خطوط قرمزتون بعد برید؟؟همین که ادم خوبی باشید کافیه؟
واما پاسخ
دین برنامه برای رسیدن به خود خود خدا
دین برنامه نيست برای اعمال خوب انجام دادن
دین برنامه ای است برای به خدا رسیدن سر راهش هم  کار خوب انجام  بدیم
اينکه اين طور برامون  تعریف نکردند ویا به ذایقه ما خوش نمیاد،بخاطر اينکه خیلی ها غرق اين دنیا و اينکه میخواهیم خودمون خ
در راه جهنم بودم، در آغاز نا امیدی ها،گرفتار در تاریکی تکرارها و خسته از آزار دهنده ترین دروغ هابی هوا آمدی،بر قلب نا بینایم کوفتی، رخ محبوبت را نمایاندی و دوباره دلم را عاشق کردی.عاشق حال و هوای بهشتیانت، در مسیری که راهش را مدت ها پیش به روی خود بسته بودم.میدانم نرفته ای و همین گوشه کنار،منتظر برگشتن تمام وجودم هستی.  وجود بی مقداری که با آنهمه عظمت و اعتبار و بزرگی ات، مهربان تر و عاشق تر از همه ی عشق ها صدایش کرده ای و بی جوابت گذاشته.آمدی
در راه جهنم بودم، در آغاز نا امیدی ها،گرفتار در تاریکی تکرارها و خسته از آزار دهنده ترین دروغ هابی هوا آمدی،بر قلب نا بینایم کوفتی، رخ محبوبت را نمایاندی و دوباره دلم را عاشق کردی.عاشق حال و هوای بهشتیانت، در مسیری که راهش را مدت ها پیش به روی خود بسته بودم.میدانم نرفته ای و همین گوشه کنار،منتظر برگشتن تمام وجودم هستی.  وجود بی مقداری که با آنهمه عظمت و اعتبار و بزرگی ات، مهربان تر و عاشق تر از همه ی عشق ها صدایش کرده ای و بی جوابت گذاشته.آمدی
چند تا از دوستانِ وبلاگی، پویش راه انداختن که بیانِ» بابا رو از خواب زمستونی بیدار کنن. مطالبی هم نوشتن و پیشنهادهایی که ان‌شاءالله به مقصود برسه.
اما نظر خودم.راستش استفاده‌ من از مدیوم بلاگ، تا حدِ زیادی جنبه‌ی سرگرمی و عادتی داره. همونطور که نمیدونم چرا هنوز وبلاگ می‌نویسم نمیدونم تا کی قراره وبلاگ بنویسم. فقط وقتی حالم خوب یا بده میام می‌نویسم و میرم. همین قدر باری به هرجهت متاسفانه. پس انگیزه‌ای برای هول دادنِ بیان برای رفع کاستی
چند تا از دوستانِ وبلاگی، پویش راه انداختن که بیانِ» بابا رو از خواب زمستونی بیدار کنن. مطالبی هم نوشتن و پیشنهادهایی که ان‌شاءالله به مقصود برسه.
اما نظر خودم.راستش استفاده‌ من از مدیوم بلاگ، تا حدِ زیادی جنبه‌ی سرگرمی و عادتی داره. همونطور که نمیدونم چرا هنوز وبلاگ می‌نویسم نمیدونم تا کی قراره وبلاگ بنویسم. فقط وقتی حالم خوب یا بده میام می‌نویسم و میرم. همین قدر باری به هرجهت متاسفانه. پس انگیزه‌ای برای هول دادنِ بیان برای رفع کاستی
 
خرس خیاط نیاز به تزریق شادی دارد. اين چیز کمیاب و سخت به دست آوردنی و زود از کف رفتنی! یه کمی هم پانسمان لازم است که زخم های کهنه اش سر باز نکند. البته زخم های روحش!
خرس خیاط موهایش کم پشت شده، زیر چشمانش دو تا کیسه پرباد اندازه یک نعلبکی جا گرفته، خمیده راه می رود و تا یادش می آید که کسی نگاهش می کند و می خواهد راست بایستد، پشتش تیر می کشد و راست نمی شود. اگر خیلی لوث باشد می گوید جای خنجرهایی است که از پشت خورده ام و هیچ وقت درمان نخواهد شد. ولی ن
 
خرس خیاط نیاز به تزریق شادی دارد. اين چیز کمیاب و سخت به دست آوردنی و زود از کف رفتنی! یه کمی هم پانسمان لازم است که زخم های کهنه اش سر باز نکند. البته زخم های روحش!
خرس خیاط موهایش کم پشت شده، زیر چشمانش دو تا کیسه پرباد اندازه یک نعلبکی جا گرفته، خمیده راه می رود و تا یادش می آید که کسی نگاهش می کند و می خواهد راست بایستد، پشتش تیر می کشد و راست نمی شود. اگر خیلی لوث باشد می گوید جای خنجرهایی است که از پشت خورده ام و هیچ وقت درمان نخواهد شد. ولی ن
 
خرس خیاط نیاز به تزریق شادی دارد. اين چیز کمیاب و سخت به دست آوردنی و زود از کف رفتنی! یه کمی هم پانسمان لازم است که زخم های کهنه اش سر باز نکند. البته زخم های روحش!
خرس خیاط موهایش کم پشت شده، زیر چشمانش دو تا کیسه پرباد اندازه یک نعلبکی جا گرفته، خمیده راه می رود و تا یادش می آید که کسی نگاهش می کند و می خواهد راست بایستد، پشتش تیر می کشد و راست نمی شود. اگر خیلی لوث باشد می گوید جای خنجرهایی است که از پشت خورده ام و هیچ وقت درمان نخواهد شد. ولی ن
نمی‌دونم تا حالا به اين فکر کردین چطور میشه با بچه ها درباره امام زمان عج صحبت کرد طوری که همون اول کاری نگن الان حوصله ندارم می‌خوام بازی کنم‌.
چطوری ایشون رو به بچه ها معرفی کنیم؟
اولش سخته ولی وقتی راهش و یاد بگیری بچه ها هم باهات همراه میشن و واسه کلاسی که به اسم امام زمان عج باشه لحظه شماری میکن.
از نظر من قصه و بازی،عالی جواب میده البته غیر مستقیم 
قصه هایی که با کشیدن شکل های داستان روی تخته بچه ها رو جذب می‌کنه و خب کنجکاو میشن که بعد
یگانه راه ایجاد برادری و وحدت معنوی
ما صورتاً از جهات گوناگونی اتحاد داریم ; 
۱_همه از فرزندان آدم و حوا هستیم
۲_ همه از جمله امت نبی اکرم (ص‌)هستیم.
۳_همه هموطن هستیم و کشورمان ایران است.
لیکن برای حل مشکل،وحدت صوری کافی نيست،بلکه آنچه لازم است ایجاد اتحاد و وحدت معنوی است که یگانه راهش هم آن است که عقاید تفویض،بدا،تبرا و تقیه را کنار گذاشته و حقانیت صحابه خصوصاً خلفای اربعهش و ازواج مطهرات و اهل بیت را یکصدا اقرار کنیم و بدان معتقد شویم. و دس
یگانه راه ایجاد برادری و وحدت معنوی
ما صورتاً از جهات گوناگونی اتحاد داریم ; 
۱_همه از فرزندان آدم و حوا هستیم
۲_ همه از جمله امت نبی اکرم (ص‌)هستیم.
۳_همه هموطن هستیم و کشورمان ایران است.
لیکن برای حل مشکل،وحدت صوری کافی نيست،بلکه آنچه لازم است ایجاد اتحاد و وحدت معنوی است که یگانه راهش هم آن است که عقاید تفویض،بدا،تبرا و تقیه را کنار گذاشته و حقانیت صحابه خصوصاً خلفای اربعهش و ازواج مطهرات و اهل بیت را یکصدا اقرار کنیم و بدان معتقد شویم. و دس
از خواب بر میگردی به بیداری ،چشماتو که باز میکنی انگار برای چندثانیه یادت نمیاد کی هستی،درد روحت رو حس میکنی و پشت بندش یادت میاد که چه کردی باخودتیادت میاد همین چندساعت پیش چه آرزویی کردی و چشاتو بستیینی ماهی ها هم همین چند ثانیه فراموشی میگیرند؟و  بعدش یادآوری . نه تو خواب نبودی که برگردی به بیداریتمام شب روحت زیر مشت و لگد و آماج زجری مگو له شدهاينو از لمس روحت میفهمیهرچی فکر میکنی که چجوری میخوای اين روح له و لورده رو التیام بدی
از خواب بر میگردی به بیداری ،چشماتو که باز میکنی انگار برای چندثانیه یادت نمیاد کی هستی،درد روحت رو حس میکنی و پشت بندش یادت میاد که چه کردی باخودتیادت میاد همین چندساعت پیش چه آرزویی کردی و چشاتو بستیینی ماهی ها هم همین چند ثانیه فراموشی میگیرند؟و  بعدش یادآوری . نه تو خواب نبودی که برگردی به بیداریتمام شب روحت زیر مشت و لگد و آماج زجری مگو له شدهاينو از لمس روحت میفهمیهرچی فکر میکنی که چجوری میخوای اين روح له و لورده رو التیام بدی
از خواب بر میگردی به بیداری ،چشماتو که باز میکنی انگار برای چندثانیه یادت نمیاد کی هستی،درد روحت رو حس میکنی و پشت بندش یادت میاد که چه کردی باخودتیادت میاد همین چندساعت پیش چه آرزویی کردی و چشاتو بستیینی ماهی ها هم همین چند ثانیه فراموشی میگیرند؟و  بعدش یادآوری . نه تو خواب نبودی که برگردی به بیداریتمام شب روحت زیر مشت و لگد و آماج زجری مگو له شدهاينو از لمس روحت میفهمیهرچی فکر میکنی که چجوری میخوای اين روح له و لورده رو التیام بدی
از خواب بر میگردی به بیداری ،چشماتو که باز میکنی انگار برای چندثانیه یادت نمیاد کی هستی،درد روحت رو حس میکنی و پشت بندش یادت میاد که چه کردی باخودتیادت میاد همین چندساعت پیش چه آرزویی کردی و چشاتو بستیینی ماهی ها هم همین چند ثانیه فراموشی میگیرند؟و  بعدش یادآوری . نه تو خواب نبودی که برگردی به بیداریتمام شب روحت زیر مشت و لگد و آماج زجری مگو له شدهاينو از لمس روحت میفهمیهرچی فکر میکنی که چجوری میخوای اين روح له و لورده رو التیام بدی
از خواب بر میگردی به بیداری ،چشماتو که باز میکنی انگار برای چندثانیه یادت نمیاد کی هستی،درد روحت رو حس میکنی و پشت بندش یادت میاد که چه کردی باخودتیادت میاد همین چندساعت پیش چه آرزویی کردی و چشاتو بستیینی ماهی ها هم همین چند ثانیه فراموشی میگیرند؟و  بعدش یادآوری . نه تو خواب نبودی که برگردی به بیداریتمام شب روحت زیر مشت و لگد و آماج زجری مگو له شدهاينو از لمس روحت میفهمیهرچی فکر میکنی که چجوری میخوای اين روح له و لورده رو التیام بدی
قشنگ دو روز است که هی می‌آیم تصمیم می‌گیرم بنویسم و هی هیچی نيست. درواقع عبارتِ دو روز است که» چندان مناسب به نظر نمی‌رسد از آنجایی که تقریباً هفت صبح تا پنج بعد از ظهر را خوابم و بعد تقریباً آفتاب راهش را گرفته که برود. 
نمی‌فهمم که واقعاً یعنی هیچ اتفاقی نمی‌افتد که من نمی‌توانم بنویسم؟ بعد یادم می‌آید که اينجا یک دفعه از بندانداختن صورت پند بزرگان گرفته بودم و آمده بودم پستش کرده بودم. یعنی مسئله اين نيست که اتفاقی نمی‌افتد. هیچیِ هی
شبکه قطری الجزیره» و یکی از مشهورترین شبکه‌های خبری در کشورهای عربی، با
انتشار پادکستی درباره سردار شهید حاج قاسم سلیمانی» فرمانده سابق
نیروهای قدس سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، ایشان را مجاهد در راه خدا»
خواند که اين مسئله خشم شبکه سعودی العربیه» را برانگیخت.در تیزر
پادکست شبکه الجزیره آمده است: من قاسم سلیمانی، سربازی هستم که زندگی خود
را وقف خدمت به اسلام، انقلاب اسلامی و عزت و کرامت آن کرده است، من
سلیمانی هستم، سرباز مجا
مثل خنده که نشونۀ شادی نيست؛ مثل تنفس که نشونۀ زندگی نيست؛ مثل پرواز که نشونۀ عروج نيست؛ مثل موندن که نشونۀ تعهد نيست؛ مثل نگاه کردن که نشونۀ دیدن نيست؛ مثل حادثه که نشونۀ اجابت نيست؛ مثل رد شدن که نشونۀ بخشیدن نيست؛ مثل نگفتن که نشونۀ فراموش کردن نيست؛ مثل عُسر که نشونۀ یُسر نيست؛ مثل سکوت که نشونۀ آرامش نيست؛ مثل بزرگی دریا که نشونۀ مهربونی‌اش نيست؛ مثل کم‌نوری ستاره که نشونۀ کوچکی‌اش نيست؛ مثل خواستن که نشونۀ مهر نيست؛ مثل گذشتن که نش
گمونم بعدا چیزی که ازین روزها یادم میمونه، نه فیلم های مارول باشه نه کوتاه کردن ابروهام که براش خیلی ذوق کردم، حتی شاید نصفه نیمه نوشتن های فن فیکم هم نباشه. یا دیدن یه نفر از خیلی خیلی قدیم که به سمت بدترین خودش تغییر کرده بود. میدونی چیه؟ قرارهای کوه با خانم و چیزیه که حتما یادم میمونه. وقتی بهم پیام میده که امروز بریم؟ من پا میشم پیرهن مانتو وار آبی رنگم رو میپوشم، تو آینه به اينکه چقدر چاق نشونم میده دهن کجی میکنم و بدو بدو با یه بطری اب به
مپرس حال مرا! روزگار یارم نيست جهنمی شده‌ام، هیچ کس کنارم نيست نهال بودم و در حسرت بهار! ولی درخت می‌شوم و شوق برگ و بارم نيست به اين نتیجه رسیدم که سجده کردن من به جز مبارزه با آفریدگارم نيست مرا ز عشق مگویید، عشق گمشده‌ای است که هر چه هست ندارم! که هر چه دارم نيست شبی به لطف بیا بر مزار من، شاید بِرویَد آن گل سرخی که بر مزارم نيست
تحقیق درباره طرحی نور لینک پرداخت و دانلود *پایین مطلب * فرمت فایل :Word ( قابل ویرایش و آماده پرینت ) تعداد صفحه:13 تحقیق و پژوهش یك معلم از مسائل كلاس و دغدغه‌هایش در سر كلاس درس ناشی می‌شود و در اين راستا مسائل و مشكلاتی همواره در سر راهش وجود دارد كه تمام ذهن و وجود و حتی زندگی‌اش را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد. چون با انسان، با فكر و اندیشه و مغزها سروكار دارد بنابراين هر تحولی در جامعه پیش آید و هر چه جهان صنعتی‌تر شود مشكلات
تحقیق درباره طرحی نور لینک پرداخت و دانلود *پایین مطلب * فرمت فایل :Word ( قابل ویرایش و آماده پرینت ) تعداد صفحه:13 تحقیق و پژوهش یك معلم از مسائل كلاس و دغدغه‌هایش در سر كلاس درس ناشی می‌شود و در اين راستا مسائل و مشكلاتی همواره در سر راهش وجود دارد كه تمام ذهن و وجود و حتی زندگی‌اش را تحت‌الشعاع خود قرار می‌دهد. چون با انسان، با فكر و اندیشه و مغزها سروكار دارد بنابراين هر تحولی در جامعه پیش آید و هر چه جهان صنعتی‌تر شود مشكلات
مُهلکی مُهلِک تر از  تیغ جفایش نيست نيستنازکی نازک تر از بند وفایش نيست نيستمرهم وتیمار و بالینی  برایم هست هستانکه او مرهم نهد زخمِ قَفایم ، نيست نيست "دل" که با عشقش بیارامد ، به واقع بود بود"دل به اين دیوانگی"  وفق مرادش نيست نيست !با نِگه  مخموره ام کرد و  دل ازما  برد بردغافل از اين بوده ام خَمّارِ واثِق نيست نيستدر پیِ نامحرمان  پیمان زِ یادش  رفت رفتاين جفا مذموم در قانون عشقش نيست نيستای که اين مرثیه را خوانی تو اينک  ، گوش گوشعاشقی ب
مُهلکی مُهلِک تر از  تیغ جفایش نيست نيستنازکی نازک تر از بند وفایش نيست نيستمرهم وتیمار و بالینی  برایم هست هستانکه او مرهم نهد زخمِ قَفایم ، نيست نيست "دل" که با عشقش بیارامد ، به واقع بود بود"دل به اين دیوانگی"  وفق مرادش نيست نيست !با نِگه  مخموره ام کرد و  دل ازما  برد بردغافل از اين بوده ام خَمّارِ واثِق نيست نيستدر پیِ نامحرمان  پیمان زِ یادش  رفت رفتاين جفا مذموم در قانون عشقش نيست نيستای که اين مرثیه را خوانی تو اينک  ، گوش گوشعاشقی ب
پروژه سورس کد بازی مار بازی مار یا بازی snake یکی از پرطرفدار ترین بازی هاست و بیشتر به صورت پروژه برای دانشجویان سال اولی مطرح میشود که در اينجا سورس کد بازی مار قرار داده شده است. در اين بازی قوانینی وجود دارد، بدین صورت که اگر مار به موانعی که در سر راهش قرار دارند بخورد یا مار با خودش برخورد کند باخته است و بازی تمام می شود، مار با خوردن غذا ها می تواند بزرگتر شود و به مرحله بعد برود و در هر مرحله سرعت مار بیشتر می شود، و اگر مار به د
 
سلام یوکا؛
اينجا حبس شده‌ایم. من ترسیده‌ام. خبر خوب اين‌که دانشگاه تعطیل شده. البته نمی‌دانم می‌تواند خبر خوبی باشد یا نه.
ماتیلک در خوابگاه مانده. به عنوان یک دوست باید بیاورمش خانه. باید باید. ولی نمی‌شود.
تمایلم به تنها ماندن ستودنی‌ست. ترسیده‌ام. گند زدم. نپرس چه شده. حال خوبی نيست
باید از آرزوهایم بنویسم. یوکا! من به جز رویای نویسنده شدن هیچ آرزوی بزرگی نداشتم.
از بچگی یک لپتاپ خیالی داشتم و به زبانی که خودم اختراعش کرده بودم حر
 
سلام یوکا؛
اينجا حبس شده‌ایم. من ترسیده‌ام. خبر خوب اين‌که دانشگاه تعطیل شده. البته نمی‌دانم می‌تواند خبر خوبی باشد یا نه.
ماتیلک در خوابگاه مانده. به عنوان یک دوست باید بیاورمش خانه. باید باید. ولی نمی‌شود.
تمایلم به تنها ماندن ستودنی‌ست. ترسیده‌ام. گند زدم. نپرس چه شده. حال خوبی نيست
باید از آرزوهایم بنویسم. یوکا! من به جز رویای نویسنده شدن هیچ آرزوی بزرگی نداشتم.
از بچگی یک لپتاپ خیالی داشتم و به زبانی که خودم اختراعش کرده بودم حر
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها

شرکت «پر» : پرده، منسوجات خانگي www.ParHome.ir shahram2ict سلامت Lori Julia وکیل آریافایل44 Kelly خرید فروش قیمت لوبیا در تورقوزآباد Tom